یک روز کاری در بیمارستان با حضور آروین
الان مرخصی زایمان هستم اما به مدیر بیمارستان قول داده بودم به خاظر لطفی که به من داشتند هرزمان که به من نیاز داشتند تو بیمارستان حاضر بشم دیروز باید میرفتم بیمارستان چون از معاونت درمان زنگ زده بودند و یک سری اطلاعات بیماران رو میخواستند من هم باید به قولم عمل میکردم مجبور شدم آریانا رو پیش مادرم بزارم و آروین رو با خودم ببرم بیمارستان اولش همه چی خیلی خوب بود اما امان از اون وقتی که آروین شروع کنه به شیطنت یک سری مدارک بیماران رو پرینت گرفتم تا برای مطالعه و ثبت برای معاونت درمان ببرم خونه ... با هر یک پرینتی که میگرفتم و با بلند شدن صدای دستگاه آروین بدو بدو میرفت سمت پرینتر و داد میزدء... نفت توش....ء.... اومد بیون(بیرون).. بعد بدوبدو میرفت کاغذای سفیدی رو که تو دستگاه گذاشته بودم تا پرینت بگیرم برمیداشتو میاورد میذاشت جلوم
و من مجبور میشدم کاغذا رو برگردونم سرجاش خلاصه کاری که یک ساعته تموم میشد 4 ساعت طول کشید




یک روز کاری در بیمارستان با حضور آروین
