آروین و جریان ترشی لوبیا
فجمعه هفته پیش مامانم اینا شام خونه ما بودندبعد از شام آروین اصرار داشت که با مادرم اینا بره خونه اشون واسه همین رفت بغل برادرم و با ما خداحافظی کرد و گفت بعدا می بینمتون
ما هم مجبور شدیم به خاطر اصرار زیادش اجازه بدیم بره و اسه همین کیفشو وسائلشو آماده کردم میدونستم که چون صبحها هر روز تا عصر خونه اشون می مونه عادت داره اما بازم میترسیدم شب نکنه گریه کنه همین هم به مامانم گفت اگر هر زمان از شب دیدید بیقراری کرد یا سراغ ما رو گرفت زنگ بزنید تا ما بیاییم بیاریمش خلاصه همسرم با ماشین مادرم اینا رو تا خونه اشون برد البته فاصله خونه ما با اونا پیاده هم فقط 5 دقیقه است وقتی همسرم برگشت چون نگران بودم زنگ زدم خونه مادرم اینا ببینم آروین داره چکار میکنه نکنه گریه کنه ....اتفاقا مادرم گوشی رو برداشت بهش گفت مامان بعد از اومدن مهرداد (بابای آروین ) آروین گریه نکرد مامانم خندید و گفت : نه گفت مهدا د نفت (رفت) خونه اشون
... به مادرم گفتم الان داره چیکار میکنه گفت داره با خواهرت صحبت میکنه گوش کن چی میگه بعد گوشی رو گرفت سمت اونا صدای آروین داشت از پشت گوشی می اومد که به خواهرم میگفت بلام تولشی لوبیا بیخر من پول میدم بلی تولشی بخلی من فلدا از بابام که اومد پول میگیرم میدم بلی بلام تولشی لوبیا بیخری


( ترجمه :برام ترشی لوبیا بگیر من پول میدم بری ترشی بخری من فردا از بابام که اومد پول میگیرم میدم بری برام ترشی لوبیا بخری)




آروین و جریان ترشی لوبیا
