آروینآروین، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره
آریاناآریانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

خاطرات آروین حیدری مدلینگ دو ساله

صحبتهای پسرم با گربه !

امروز عصر با آروین و باباش رفته بودیم کفش بخریم یه گربه سیاهو سفید کنار یه راه پله که به بالا می رفت نشسته بود چیزی نگذشت که توجه همه عابران و رهگذرا جلب این گربه شد و ظرف چند دقیقه تعداد زیادی از اونا دور گربه حلقه زدند چیزی که باعث خنده اشون میشد و براشون جالب بود صحبتای آروین بود با اون گربه ...فسقل ما خم شده بود سمت گربه هه و بهش میگفت سنام (سلام )خونه اتون اون باناست (بالا)ست اومدی کش بی گیری (اومدی کفش بگیری) بولو (برو) خونه اتون ء...اونجا نیس؟  پس بولو (برو) با ماشین بولو (برو)خونه اتون ...
24 فروردين 1394

تو چیزی نمیخوای برات بگیرم؟

دیروز رفته بودم دانشگاه وقت برگشت گفتم از انقلاب چند تا کتاب هم برای آروین بگیرم زنگ زدم خونه به مادرم گفتم آروین کجاست خوابیده یا بیداره ؟ ناهار خورده یا نه؟ مامانم گفت آروین همین جاست میخوای باهاش صحبت کنی گفتم چرا که نه گوشی رو بده بهش بعد بهش گفتم سلام مامان جون خوبی میخوام برات کتاب یخرم تو چیزی نمیخوای برات بگیرم ؟ گفت چلا(چرا) من چیزی میخوام  گقتم خوب چه چیزی میخوای گفت چیزی.. گفتم مامان جون بگو چه چیزی ؟ گفت چیزی بگیر دیگه چیزی میخوام ...
23 فروردين 1394

این بار آروین مچ منو گرفت!

از وقتی آروین راه افتاده از در ودیوارو مبل بالا میره یه ترازو هم داریم که همیشه ازش به عنوان پله یا چهارپایه استفاده میکنه ما هم از ترس اینکه  نیفته مدام بهش میگیم از در و دیوار بالا نرو خیلی کار بدیه میخوری زمین سرت خون میاد یه پسر خوب هیچ وقت از درو دیوار بالا نمیره... چند روزی بود که میخواستم یه ظرفی رو بذارم بالای کابینتای آشپزخونه اما خوب نمیخواستم جلوی آروین اینکارو بکنم چون باید از یکی از کابینتا بالا می رفتم امروز فرصتی پیش اومدو خواستم اون ظرفو بزارم بالای کابینت واسه همین رفتم روی یکی از کابینتا اما وقتی ظرفو گذاشتمو خواستم از کابینت بیام پایین برق از کله ام پرید... آروین پایین کابینتا در حالیکه چشاش میدرخشید و نمیتونست جلوی خ...
22 فروردين 1394

برو عقب بشین!

هر وقت آروین رو با ماشین باباش بیرون می بریم بهش میگیم برو عقب بشین پلیس دعوامون نکنه یا پلیس باباتو نگیره  امروز رفته بودیم پارک تو زمین بازی یه دونه از این ماشین ها که شبیه اتوبوسه و جلوش فرمون ماشین داره تا یه بچه جلو بشین و بقیه بچه ها عقب بشینند  و با تکون دادن ماشین فکر کنند که ماشین داره حرکت میکنه بود که یه دختر سه یا چهار ساله جلوش پشت فرمون نشسته بود پدرو مادرش هم کمی اونورتر کنار دخترشون ایستاده بودند آروین بدو بدو رفت و روی  صندلی عقب ماشین نشست اما بعد چند دقیقه با عجله پایین اومدو رفت جلوی ماشین کنار دختری که پشت فرمون نشسته بود و بهش گفت بولو (برو) عقب بشین انان (الان) پلیس میاد دعوات میتونه بولو عقب پلیس میاد ب...
20 فروردين 1394

تولدت مبارک!

دیشب داشتم تو آشپزخونه شام می پختم  آروین هم تو آشپزخونه یه گوشه روی زمین مشغول بود معلوم نبود داره چه کار میکنه واسه همین رفتم بالا سرش ببینم داره چکار میکنه وقتی رفتم بالای سرش  یه دفعه بدجوری جا خورد یه چوب کبریت تو دستش بود  آورد بالاو به من گفت  تبلودت موبانک (تولدت مبارک ) ...
20 فروردين 1394

تموم میشه !!

آریانا سه ماهش شده چند روز پیش گذاشتم پیش مادرم تا با همسرم یک ساعت برم بیرون مادرم میگفت برای چند دقیقه رفته بودم تو آشپزخونه وقتی برگشتم دیدم آروین اومده بالای سر خواهرش و با اصرار سعی میکنه دست آریانا رو از تو از دهنش بکشه بیرون بهش گفتم مامان جون نکن چه کار با دست اون داری ؟  گفت آخه بوخویه (بخوره )دستش تموم میشه ...
19 فروردين 1394

اولین کارمدلینگ پسر دو ساله من

امروز نوزدهم فروردین سال 94 آروین تو سن دو سال یک ماه و 14 روز ه گی قراره اولین تست اشو برای کار مدلینگ انجام بده تو چند ماه گذشته چندین بار با همسرم و من تماس گرفتند که آروین رو برای مصاحبه ببریم اما خوب چون شوهرم تمایلی نداشت نرفتیم بالاخره دیروز همسرم گفت از مدلینگ  مجددا زنگ زدند و گقتند که حتما فردا آروین رو بیارید و اونم  موافقت کرده حالا  قراره امروز ساعت 6.5 عصر با باباش سه تایی بریم برای باباشو آروین اصلا مهم نیست اما خوب من کمی استرس دارم آخه این اولین کار پسرمه ساعت یک و نیم نیمه شبه : بالاخره هر دوتا کوچولوهامون خوابیدند فقط خواستم بنویسم خیلی خوشحالم چون امروز آروین موفق شد به امید روزی که تو دانشگ...
19 فروردين 1394

بهت خیلی بدهکارم عزیزم امیدوارم یه روز منو ببخشی !

وقتی پسرم رو بخاطر بارداری مجدد از شیر گرفتم 16 ماهش بود یعنی دقیقا زمانی که  اوج وابستگی بچه ها  به شیر مادرشونه درست از همون زمان بود که متوجه شدم هر وقت آروین رو تو آغوشم میگیرم سرشو روی سینه ام میذاره و نفسهای عمیقی شبیه آه می کشه و منو بو میکنه الان که دارم این مطلبو می نویسم آروین دقیقا دو سال یک ماه و 12 روزشه اما هنوز هر شب قبل خواب منو بغل میکنه و سرشو رو سینه ام میذاره و همونطور با نفسهای عمیقش آه میکشه و منو بو میکنه وقتی از شیر گرفتم نمیتونست کامل صحبت کنه اما خوب الان کاملا صحبت میکنه  دیشب برای اولین بار ازش پرسیدم عزیزم چرا منو بو میکنی مگه من بوی چی میدم ؟ گفت بوی شیر میدی هنوزم با یاد حرف دیشبش  اشکام جار...
17 فروردين 1394

نظر دادن آروین در مورد همه چیز!!!!

با اینکه آروین کوچولوی ما تازه حرف اومده اما در مورد همه چیز نظر میده حتی اگه در مورد کاشتن خیار صحبت کنید یه چیزی داره که بگه دیشب داشتیم سبزی پلو با ماهی می خوردیم سر میز شام باباش گفت این ماهیها خوشمزه است اما خوب یه کوچولو تیغ داره دفعه بعد بخاطر آروین ماهی ایی میگیرم که اصلا تیغ نداشته باشه البته این ماهیها هم تیغش خیلی نازکو نرمه اگه احیانا خورده بشه میره پایین... آروین که داشت با دقت گوش میداد گفت آنه میره پایین بعد بادست اشاره کرد و گفت از اینجا میره تو شیکم بعد اخی میشه  پی پی  میشه میاد بینون ...
16 فروردين 1394