آروینآروین، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
آریاناآریانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات آروین حیدری مدلینگ دو ساله

غول آبتاد زمین

چند روز پیش برای آروین یک سری کتاب داستان خریدم یکیش هم جک و لوبیای سحر آمیز بود ظاهرا آروین خیلی از این کتاب خوشش اومده چون شبها قبل خواب صد دفعه مجبورم میکنه داستانو براش بگم بعضی وقتها دیگه کلافه میشم به زور میتونم چشمامو باز کنم ساعت دو نصف شب بهم میگه بیخون میگم چی رو بخونم میگه جک ولوبیا خلاصه انقدر براش کتابو خوندم که فکر کنم کلمه کلمه اشو حفظ شده دیروز میخواست شیطونی کنه اومد کنار من رو مبل نشست و کتابو داد دستم گفت بی خون برا آربین منم گفتم باشه مامان جون اما همینکه شروع کردم به خوندن فهمیدم میخواد شیطونی کنه آخه تند تند صفحه های کتاب رو ورق میزد هی بهش میگفتم نکن مامان هنوز تموم نشده اونم جوابای چرت و پرت میداد مثلا جک نفت (جک رفت ...
1 فروردين 1394

بچه دو ساله انقدر حاضر جواب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز صبح طبق معمول آروین رو  باباش برد خونه مادرم اینا حدود ساعت 9صبح زنگ زدم خونه مادرم اینا ببینم آروین صبحانه اش رو خورده یا نه ؟  مامانم گفت آره صبحونه اشو خورده پوشاکشو 5 دقیقه پیش عوض کردم اما باز دوباره خودش داره پوشاکشو باز میکنه بهش میگم نکن مامان جون من خسته شدم چرا اذدیت میکنی مگه نمیدونی من آرتروز دارم دست و پاهام درد میکنه  میگه مامان جون خواهشا گریه نکن برو بگیر بخواب!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یک  ساعت بعد برادرم زنگ زده میگه به آروین  میگم پشت مبلها نره میگه شما عطوتت ندارین مهلبونی ندارین ( منطورش اینه شما عطوفت ندارید مهربونی ندارید آخه بچه دو ساله هم انقدر حاضر جواب میشه   ...
25 اسفند 1393

بهنوز

مجتمع ما یه سرایه دار داشت که تازگیها رفته اسمش بهروز بود یه آقای جوون که یه دختر یه کم بزرگتر از آروین داشت آروین میونه خوبی با بهروز داشت هر وقت ساعت 9 شب زنگ واحد به صدا در می اومد آروین بدو بدو میرفت تا کیسه زباله رو از سطل آشغال در بیاره که معمولا  هم زورش نمیرسید و باید خو دمون کمکش میکردیم در غیر این صورت کل سطل زباله رو از هول میریخت زمین خلاصه هر وقت بهروز می اومد آروین بدو بدو می رفت جلوی در و دستشو دراز میکردو به بهروز میگفت دلام بهنوز (سلام  بهروز) یه روز اواخر بارداریم با همسرمو آروین رفتیم بهار خرید کنیم تو راه همسرم آلبالو خشک رو برای من که ویار کرده بودم خرید و برای خودشو آروین هم پسته گرفت من و آروین رو صندلی جلوی ...
22 اسفند 1393

الهی مادرقربون شیرین زبونیات بشه پسرم

دیشب ساعت دو نصف شب پاشده میگه آب میخوام منم طبق معمول بغلش کردم بردم توی آشپزخونه بعد نشوندمش روی اوپن چشماش باز نمیشد بزور سعی میکرد از لای پلکاش نگاه کنه اونوقت به شیر آب آشپزخونه اشاره میکنه میگه این شیل آبه هقاب شده بود بابا دویوستش کده !!!!!!! !!!!! ترجمه : این شیر آب خراب شده بود بابا درستش کرد   صداش که میکنم میگه ژان منظورش جانه   تو تلویزیون تبلیغ یه پوشاک بچه رو هر وقت نشون میده آروین به بچه هه اشاره میکنه میگه آربین کوچولو دیروز داشت  همون تبلیغ  رو میداد آروین با دیدنش هول شد گفت آربین حیدلی   خواهرش گریه میکنه میگه گیه نتون داداش آربین اینجاس  داداش موهاظب ناناحت نباش بعد با ان...
22 اسفند 1393

کریم اوف شده!!!!!!!!!!!!

ما هر وقت غرق تماشای یه فیلم میشیم آروین بدو بدو میره تلویزیون رو خاموش میکنه اگه هم خیلی بخواد حالمون رو بگیره دو شاخ اصلی ترانس رو میکشه که حد اقل یه  5 دقیقه طول بکشه تا روشن بشه چند روز پیش مشغول تماشای یه سریال بودیم  آروین هم روی پای باباش دراز کشیده بود بخوابه  تو سریاله کریم تو بیمارستان حالش بد شد ....  نمی خواستیم آروین متوجه بشه قسمت حساس فیلمه بنابراین  از ترس اینکه آروین نره تلویزیون رو خاموش کنه وانمود میکردیم که تلویزیون رو نگاه نمیکنیم آروین که تعجب کرده بود چند بار به ما وتلویزیون نگاه کرد  بعدیه دفعه   گفت کریم اوف شده !!!!!!!!!ا!!!
21 اسفند 1393

این آقاهه تو خونه امون اتاق خواب دویوس کده!!!!!!!!!!!!

مجتمع ساختمانی ما دو طبقه پارکینگ داره و پارکینگ واحد ما طبقه زیرزمینه که روبروش هم در کنار انباری واحدهای مختلف یه سوئیت کوچیک سرایه دار مجتمع قرار داره که سرایه دار مجتمعمون که جدیدا عوض شده با خانمش اومده اونجا زند گی کنه دیروز آروین با باباش رفته بود پارکینگ که با ماشین برن بیرون ظاهرا سرایه دار جدیدمون هم جلو درب  سوئیتش ایستاده بوده که آروین با دیدنش به باباش میگه  بابا این آقاهه تو خونمون اتاق خواب دویوس کده !!!!!!!!!     ...
20 اسفند 1393

ممد نفت حموم!!!!!!!!!!

چند وقت پیش رفته بودم خونه مادرم اینا با مادرم تو اتاق خوابشون روی تخت نشسته بودیم و صحبت میکردیم آروین هم کنار ما روی تخت مشغول بازی بود که بابام اومد جلو در اتاق خواب و به مادرم گفت من دارم میرم حموم مادرم که داشت با من صحبت میکرد انگار متوجه نشد یهو دیدم آروین گفت مامان جون ممد نفت حموم اول فکر کردم اشتباه شنیدم به مامانم گفتم این چی گفت ؟؟؟؟؟؟؟مادرم گفت هیچی دیده من باباتو به اسم کوچیک صدا میکنم اونم یاد گرفته به بابات میگه محمد ...
19 اسفند 1393

بابا من سوراخم!!!!!!!!!!!!

 خدایی شما بگید بچه دو ساله انقدر باهوش دیدید؟ دیروز آروین به باباش گفت آب میخوام باباش هم یک لیوان آب خنک بهش داد  ظاهرا آروین موقع خوردن پایین رفتن آب از مجرای  گوارشش رو حس کرده  بود چون بعد سر کشیدن آب به باباش در حالیکه به مسیر پایین رفتن آب از گلوش اشاره میکرد گفت با با من سوراخم آب نفت از اینجا  پایین        ...
17 اسفند 1393

تو کی انقدر بزرگ شدی پسرم؟؟؟

آروین هنوز دو سالش نشده بود که یه شب با خودم برده بودمش برای لباس تولدش که قرار بود گربه بشه خز و پارچه مخمل قهوه ای بگیرم بدم بدوزند چون هوا سرد بود من همش کلاهشو میکشیدم رو جلو تا پیشونیش یخ نکنه خدای نکرده سرما بخوره اما آروین به محض اینکه کلاهشو میکشیدم جلو با دستش میکشیدش عقب  بهش گفتم عزیزم هوا سرده سرما میخوری بذار کلات جلو روی پیشونیت باشه بعد دوباره کلاشو جلو کشیدم که این بار اون کلاهش با تحکم عقب کشیدو با لحن اعتراض آمیزی گفت نه هوا خوب !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
16 اسفند 1393