این پسرا عجبا موجوداتی هستند ازهمون بچگی......
رفته بودیم خیابون بهار برای آروین لباس بگیریم اصلا نمیشد کنترلش کرد یا جلوتر از ما میدوید یا میرفت بالای جدولا ماشالا از هیچ مغازه ای هم نمیگذشت از جلو ی هر مغازه ایی که رد میشدیم میرفت تو و ما باید کشون کشون درش میاوردیم ....تومغازه ها هم که لباسها رو با چوب لباسی شون از تو رگالها بر میداشت میاورد میذاشت رو میز فروشنده خلاصه به غلط کرد ن افتادیم که چرا این نیم وجبی رو هم با خودمون آورده بودیم ....موقع برگشت جلوی جدول کنار خیابون یه دختر سه چهارساله ایی که به نظر از آروین یکی دوسالی بزرگتر بود ایستاده بود دیدم آروین رفته خم شده تو صورت دختره با خنده بهش میگه هه هه ه.. بچه دماغو ...چتولی(چظوری) بچه دماغو؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم خوبه تازه زبون باز کرده فسقلی
|
![]() |
|
More text goes here.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



این پسرا عجبا موجوداتی هستند ازهمون بچگی...... 

