آروینآروین، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
آریاناآریانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات آروین حیدری مدلینگ دو ساله

دیشب تو رختخواب ...پسرم!!

پسرم 16 ماهشه من هرشب قبل خواب پوشاک پسرم رو عوض میکنم و بعد از شستن و پودر و پماد میخوابونمش دیشب تازه جاشو عوض کرده بودم وقتی بردمش تو رختخواب وروشو ملحفه کشیدم بعد چند دقیقه متوجه شدم زیرش خیسه همونطور که خواب بودآروم بلندش کردم شورتش خشک بود پوشاکش هم چک کردم خشک بود نفهمیدم چرا زیرش خیس شده از شوهرم پرسیدم روی تخت آب ریختی با تعجب گفت نه امروز صبح که پا شدم متوجه شدم پسرم جورابای رنگ پای منو که شسته بودم و آویزون کرده بودم همونطور خیس یه لنگه اشو تو یه پاش کرده لنگه دیگه اشو هم گذاشته بوده تو جیب شورتش!!!!!!!!!!!!!!!! ...
18 شهريور 1393

فقط خدا میدونه تو سر این کوچولوها چی میگذره !!!!!!!!!!!!!

پسرم یک سال و دوماهشه انقدر شیطونه که بعضی وقتها فک میکنم تو جسمش یه پسر شیطون 15 ساله است تازگیها راه افتاده البته هنوز کمی باز باز و کند راه میره اما با همین وضعیت هم مدام در حال سربسر گذاشتن دیگرانو فرار کردنه دیروز برای چکاپ ماهیانه رفته بودیم مطب دکتر یه خانم و آقایی هم اومده بودند اونجا داشتند پوشاک نی نی شون رو که تازه بدنیا اومده بود رو صندلی تعویض میکردند پسرم رفته بود ایستاده بود کنارشون و با دقت نگاه میکرد که دارند چکار میکنند وقتی خانمه یه پوشاک تمیز از کیفش در آورد و روی صندلی گذاشت یه دفعه پسرم پوشاکو برداشت و فرار کرد !!!!!!!!!!! هنوز داشتم بابت کار اولش عذرخواهی میکردم که ...یه دختر خانمی که اونم کمی بزرگتر از پسرم بود و 16 م...
18 شهريور 1393

بوسه آتشین!!

پسرم سیزده ماهشه تازه بهش بوس کردن رو یاد دادم دیروز داشت تو اتاق شیطنت میکرد منم رفتم رو فرش وسط اتاق خواب دراز کشیدم که مراقبش باشم یه دفعه به سرم زد بگم بیاد منو بوس کنه بهش گفتم مامانی بیا مامانو ببوس فکر کن! منم بعدش چشمامو بستمو منتظر شدم که لبهای کوچولوش با صورتم تماس پیدا کنه... که یه دفعه یه چیز محکم عین پتک خورد تو دهنم انگار آتیش از لبام بلند شد چشمامو باز کردم و عین برق از جا پریدم با دسته بخار شوی وایستاده بود بالا سرم غش غش میخندید    
18 شهريور 1393

خرابکاریهای فقط یک روز پسر 17 ماهه ام

صبح زود بیدار شده بدون سروصدا رفته توآشپزخونه در کابینت زیر گازو باز کرده و تمام نمک وادویه و زردچوبه و فلفل داخل کابینت رو روی سرامیک کف آشپزخونه ریخته و بعد برای پا ک کردنش از تی شرت سفید من که تازه شسته بودم استفاده کرده بعدش هم کمی آب ریخته و بقیه زمین رو با تی شرت پاک کرده فک کنید تی شرت من چه رنگی شده بود وقتی آوردمش بدو بدو رفت تو اتاق خواب مشغول تمیز کردن آشپزخونه بودم که متوجه شدم صداش نمیاد رفتم تو اتاق دیدم کل لباسهای داخل کمد رو ریخته بیرون رفته توش درش آوردم و با یه اتوی اسباب بازی بردمش تو پذیرایی بازی کنه وقتی داشتم کمدو مرتب میکردم پسرم تو پذیرایی مشغول بود وقتی برگشتم متوجه شدم سیم شارژر مبایل رو به برق زده و یه سرشو کرده تو...
5 تير 1393

پسر یک ساله.... مهندس کوچولوی من !

همسرم ماموریت رفته دیروز پسرم خیلی شیطنت میکرد تصمیم گرفتم آرومش کنم گفتم که بیا زنگ بزنیم با بابا صحبت کنیم قبل اینکه حرفهام تموم شه بدو بدو رفت رومیز تلفن رو برداشت و مشغول شد برای خودش از الکی شماره میگرفت وپشت گوشی رو میذاشت روی گوشش و صداهای عجیب و غریب در میاورد دیدم گوشی رو نمیده سیم تلفن رو از زیر گوشی کشیدم اونم که دید دیگه صدای بوق نمیاد سریع دست بکار شد اول سعی کرد سیم تلفن رو زیر تلفن جا بزنه اما هر چی تلاش کرد نتونست بعد دیدم با عجله از روی مبل اومد پایین و چهاردست وپا رفت سمت یکی از مبلها سیم تلفن رو با دستش کشید بعد سرشو روی زمین گذاشت و زیر مبل رو نگاه بعد چند دقیقه با صدای ذوق کردنش فهمیدم که چیزی رو که میخواسته پیدا کرده بل...
7 فروردين 1393

پسر انقدر بابایی؟ پسر یک ساله آدم فروش من !!!

[حذف پست] [ویرایش پست] [لینک مستقیم] [ارسال ایمیل] پسرم یک سال و یه ماهشه تازه یه ماهیه که دوست داره خودش غذا بخوره دکترش هم به ما گفت اجازه بدین اینکارو بکنه برای همین ما هرشب یه سفره نسبتا بزرگ میندازیم و پسرم وسط سفره ما میشینه و تا دلتون بخاد با ریخت و پاش غذاش حال میکنه دیشب داشتیم شام میخوردیم دیدم همونطور که وسط سفره نشسته بود با تصور اینکه غذای منو باباش با غذای اون فرق داره یه قاشق از تو بشقاب من یه قاشق از تو بشقاب شوهرم بر میداشت میریخت تو ظرف غذای خودش تو همین حین متوجه شد رو غذای من یه کباب هست برگشت تو بشقاب باباشو نگاه کرد دید رو برنج باباش کباب نیست با همون دستای کوچولوش کباب رو از تو بشقاب من برداشتو گذاشت تو بشقاب باباش!!!!...
5 فروردين 1393

وقتی پسرم 8 ماهش بود فهمیدم منو بیشتر از هر کسی تو دنیا دوست داره !

پسرم تازه 8 ماهش شده بود یه روز خواهر و برادر کوچکترم به منزل ما اومدند و باهاش داشتند بازی میکردند دست پسرم یه جغجغه بود خواهرم دستش رو برای گرفتن جغجغه دراز کرد برادرم و همسرم هم همین کارو کردند بعد من دستم رو دراز کردم و گفتم بده به مامان اولش فک میکردم به کسی که بهش نزدیکه بده اما بعد دیدم که یکی یکی انگشتان دست خواهرم رو بست و دستش رو عقب زد بعد همین کارو با برادر و همسرم کرد و دستشون رو پس زد و بعد جغجغه اش رو توی دست من گذاشت و اومد کنارم ایستاد و دستای کوچولوش رو دور گردنم انداخت انقدر هیجانزده شده بودم که اون شب از خوشحالی تا صبح بیدار بودم   ...
5 مهر 1392