آروینآروین، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
آریاناآریانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات آروین حیدری مدلینگ دو ساله

و اما ماجراهای پسردوساله من با ترازو!!!!!!

ما یه ترازو برای وزن کردن خودمون کنار درب ورودی ساختمون گذاشتیم که گهگاهی خودمونو باهاش وزن میکنیم  ظاهرا این ترازو برای آروین موارد استفاده اش خیلی بیشتر از وزن کردن ساده  است طوریکه هر وقت یه چیزی رو جایی میذارم که میخوام آروین دستش بهش نرسه چند دقیقه بعد آروین پشت سرم  با اون ترازوهه تو دستش  ایستاده!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
8 فروردين 1394

پذیرایی خنده دار پسر دو ساله ام از مهمونهای عید

امروز مهمون داشتیم خواهر و برادرهای همسرم برای عید دیدنی اومده بودند خونه امون از اونجاییکه آروین دوست داشت خودش از مهمونها پذیرایی کنه ما هم اجازه دادیم اینکارو انجام بده اما چون خیلی دلش میخواست تنهایی اینکارو انجام بده وقتی داشت تو بشقاب مهمونها شیرینی میذاشت و بعد بشقابو جلوشون میگرفت به همه میگقت کسی چیزی بردار نکنه آربین خودش تاروف بیکونه  ( منظورش این بود که کسی چیزی برنداره آروین خودش تعارف میکنه ) ...
8 فروردين 1394

ماجراهای آروین و جارو برقی

توی کیش رفته بودیم توی یه مغازه که لباس بچه بخریم مغازهه خیلی بزرگ بود و رگالهای لباس تو ردیفهای متعدد وسط مغازه قرار داشت آروین ظرف چند ثانیه رگالها رو زیر رو کرد هرچی هم سعی میکردیم بیاریمش نگهش داریم نمیشد خلاصه یکی از فروشنده های مغازهه گفت نگران نباشید ما حواسمون بهش هست چند دقیقه ای نگذشته بود که متوجه نبود آروین شدم وحشتزده رگالها رو با همسرم نگاه کردیم فروشنده ها هم شروع کردن به گشتن یه هو دیدیم آروین از پشت پیشخوان مغازه داره که به یه راهروی باریک ختم میشد در حالیکه یه جارو برقی بزرگتر از خودشو داشت میکشید اومد بیرون  یادم رفت بگم آروین عاشق جارو برقی و لوازم خانگی مشابه اونه ...دست بر قضا وقتی از اون پاساژ داشتیم می اومدیم بی...
7 فروردين 1394

آشغال بود!!!!!!!

دیروز سرایه دار ساختمونمون ساعت 9 شب  برای بردن زباله ها زنگ درمون رو زد آروین بدو بدورفت درو باز کردو با صدای بلند و خیلی صمیمی بهش گفت سلاممممممممممممم بعدچند ثانیه  هم گفت خدافیظ و درومحکم بست و اومد تو  با خنده به من گفت آشغال بودددددددددددد!!!!! ...
7 فروردين 1394

جارو کردن فرودگاه!!!!!!!!!!!!

داشتیم از کیش برمیگشتیم موقع برگشتن هم خودم هم آروین تیپ زده بودیم تو فرودگاه بعد اینکه  باباش کیفهامون رو تحویل داد و رفتیم که روی صندلیهای سالن فرودگاه بشینیم چشم آروین به یه جفت جارو و خاک انداز با دسته چوبی بلند که کناریکی از ستونهای فرودگاه بود افتاد بدو بدو رفتو جارو و خاک اندازو برداشت و شروع کرد به جارو کردن منو باباش هم هر چی سعی کردیم که جارو و خاک اندازو از دستش در بیاریم نذاشت که نذاشت خلاصه چشمتون روز بد نبینه هر کی رد میشد  می زد زیر خنده من نفهمیدم با اون تیپ و تریپی که زده بود این چه آبروریزی بود که کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
7 فروردين 1394

خرید با پسر دو ساله امه

با همسرم رفته بودیم  بالای خیابون ولیعصر مانتو بگیرم  تقریبا ساعت 8 شب بود آروین رو هم با خودمون برده بودیم و آریانا رو پیش مادرم گذاشته بودیم ماشالله انقدر شیطونی کرد که هر دومون  به غلط کردن افتادیم وقتی از یکی از مانتو فروشی ها بیرون می اومدیم دیدم تو دستش یه عالمه کارتهای قیمت که رو مانتنوها میزنند بود نمیدونم ظرف اون چند دقیقه چطوری تو نسته بود اون همه لیبل قیمت رو از روی مانتوها بکنه من هول هولکی کاغذا رو از دستش در آوردم با عجله اومدم بیام بیرون که همون موقع بیرون اومدن از مغازه بدو بدو رفتو از یکی از مانتوهایی که جلوی ویترین بود لیبل قیمتشو کند و خواست که از پله ها بیاد پایین منم که حسابی عصبی شده بودم بلندش کردمو از...
7 فروردين 1394

باور میکنید که یه بچه که هنوز دو سالش هم نشده انقدر وجدان داشته باشه

اگه قرار باشه از شاهکارهای پسرم تو این دو سال که از تولدش میگذره بگم حتما یکیش خراب کردن گوشی های متعدد از مبایل منو باباشو مادرم گرفته تا چندین گوشی خونه امونه این اواخر باباش یه گوشی تلفن جدید برای خونه گرفته که بی سیمی بود متاسفانه اون هم چند روز بیشتر دوام نیاورد و به خاطر پرت کردنهای آروین جون دیگه کار نمیکنه برای همین باباش  مجبور شد یه دستگاه جدید بی سیمی  بگیره اما تصمیم گرفت دستگاه مرکزیشو تو اتاق خوابمون بذاره و گوشیشو روی اوپن آشپزخونه یا میز ناهارخوری یا یه جایی که دست آروین بهش نرسه اما... همون روز اول آروین رفت سراغ دستگاه مرکزیش که کنار تختمون تو اتاق خواب بود و مدام دگمه پیامگیر رو میزد و میگفت إإ خانمه  چی گ...
7 فروردين 1394