آروینآروین، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
آریاناآریانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات آروین حیدری مدلینگ دو ساله

پسر شیطون و زرنگ من !!!!!!!!

امروزکلی مهمون داشتیم آروین هم حسابی آتیش سوزوند تا دیگه نزدیکای ساعت سه یا چهار عصر بود که مادرم  آروین رو برد تو اتاق خوابمون روی تخت خوابش کنه اما آروین تمام حواسش به بیرون بود واسه همین نمیخوابید و شیطونی میکرد مادرم برای اینکه آروبن رو بخوابونه بهش گفت بخواب بهت داستان بگم آروین هم گفت داستان لوبیای سحر آمیزو بگو مامانم که ظاهرا این داستانو بلد نبود گفت یکی بود یکی نبود یه لوبیا بود یه دفعه آروین با عصبانیت گفت نه این نیش این نبود ....مامانم خندیدو گفت خوب پس یه داستان دیگه میگم یکی بود یکی نبود یه پسر شیطون بود که همش از درو دیوار بالا میرفت ظرف و ظروفو میشکست و آب بازی میکرد و همه جا رو خیس میکرد آروین که فهمیده بود منظور مادرم ب...
5 فروردين 1394

اینجا خونه ی بابای رضاست

یزای عید دیدنی رفته بودیم خونه پدرشوهرم همسرم چون مدتی بود که منزل پدرش نرفته بودیم جلوی آسانسور از آروین پرسید میدونی اینجا خونه کیه ؟ آروین هم گفت خونه بابای رضاست ( رضا برادرشوهرمه که سه جهار سال از همسرم کوچکتره )   ...
5 فروردين 1394

سیندرلا اومد بیون آربینو ببینه !!!!!!!

یکی از اخلاقهای بد آروین پاره کردن کتابهاشه چند وقت پیش یک سری کتاب جدید براش خریدم یکیش هم کتاب سیندرلا بود اما هنوز یکی دو روز از خرید کتاب سیندرلا نگذشته بود که به روز دیدم کتابش وسط پذیرایی افتاده و چند تا از صفحات سیندرلا رو کنده روش گذاشته خیلی عصبانی شدم بهش گفتم آروین همه کتاباتو پاره کردی فقط سیندرلا مونده بود اونم با همون زبون شیرین و شکسته اش گفت سیندرلا اومده بود  بیون آربین ببینه بعد بدو بدو رفت سمت کتاب واون چند تا برگی رو که از تو کتاب کنده بود گذاشت توی کتابو ادامه داد سیندرلا نفت تو !!!!!!!!!!!!!!!
5 فروردين 1394

نخویین کثیفه اخی می شین !!!!!!!!!!!

نزدیکی های خونه امون یه ساختمون قدیمی است که کفترا میان تو حیاطش دونه میخورند دیروز شوهرم آروین رو با خودش برده بود اونجا که کفترا رو ببینه میگفت آروین داد میزد به کفترا یی که از زمین دونه میخوردند میگفته نخویین زمین کثیفه اخی میشین!!!!!!!!! ...
5 فروردين 1394

غول آبتاد زمین

چند روز پیش برای آروین یک سری کتاب داستان خریدم یکیش هم جک و لوبیای سحر آمیز بود ظاهرا آروین خیلی از این کتاب خوشش اومده چون شبها قبل خواب صد دفعه مجبورم میکنه داستانو براش بگم بعضی وقتها دیگه کلافه میشم به زور میتونم چشمامو باز کنم ساعت دو نصف شب بهم میگه بیخون میگم چی رو بخونم میگه جک ولوبیا خلاصه انقدر براش کتابو خوندم که فکر کنم کلمه کلمه اشو حفظ شده دیروز میخواست شیطونی کنه اومد کنار من رو مبل نشست و کتابو داد دستم گفت بی خون برا آربین منم گفتم باشه مامان جون اما همینکه شروع کردم به خوندن فهمیدم میخواد شیطونی کنه آخه تند تند صفحه های کتاب رو ورق میزد هی بهش میگفتم نکن مامان هنوز تموم نشده اونم جوابای چرت و پرت میداد مثلا جک نفت (جک رفت ...
1 فروردين 1394

بچه دو ساله انقدر حاضر جواب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز صبح طبق معمول آروین رو  باباش برد خونه مادرم اینا حدود ساعت 9صبح زنگ زدم خونه مادرم اینا ببینم آروین صبحانه اش رو خورده یا نه ؟  مامانم گفت آره صبحونه اشو خورده پوشاکشو 5 دقیقه پیش عوض کردم اما باز دوباره خودش داره پوشاکشو باز میکنه بهش میگم نکن مامان جون من خسته شدم چرا اذدیت میکنی مگه نمیدونی من آرتروز دارم دست و پاهام درد میکنه  میگه مامان جون خواهشا گریه نکن برو بگیر بخواب!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یک  ساعت بعد برادرم زنگ زده میگه به آروین  میگم پشت مبلها نره میگه شما عطوتت ندارین مهلبونی ندارین ( منطورش اینه شما عطوفت ندارید مهربونی ندارید آخه بچه دو ساله هم انقدر حاضر جواب میشه   ...
25 اسفند 1393

بهنوز

مجتمع ما یه سرایه دار داشت که تازگیها رفته اسمش بهروز بود یه آقای جوون که یه دختر یه کم بزرگتر از آروین داشت آروین میونه خوبی با بهروز داشت هر وقت ساعت 9 شب زنگ واحد به صدا در می اومد آروین بدو بدو میرفت تا کیسه زباله رو از سطل آشغال در بیاره که معمولا  هم زورش نمیرسید و باید خو دمون کمکش میکردیم در غیر این صورت کل سطل زباله رو از هول میریخت زمین خلاصه هر وقت بهروز می اومد آروین بدو بدو می رفت جلوی در و دستشو دراز میکردو به بهروز میگفت دلام بهنوز (سلام  بهروز) یه روز اواخر بارداریم با همسرمو آروین رفتیم بهار خرید کنیم تو راه همسرم آلبالو خشک رو برای من که ویار کرده بودم خرید و برای خودشو آروین هم پسته گرفت من و آروین رو صندلی جلوی ...
22 اسفند 1393