آروینآروین، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
آریاناآریانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

خاطرات آروین حیدری مدلینگ دو ساله

چند تا عکس هم از تولد بابای آروین

یادمه خیلی دلم میخواستم سورپرایزش کنم آخه  توی اولین تولدش بعد از ازدواجمون من باردار بودم خانواده ام هم مسافرت بودند فقط کیک و کادو براش گرفتم نتونستم جشن بگیرم این بود که سال بعد بدون اینکه چیزی بهش بگم خودم همه ی کارهای تولدش رو کردم و کیکش رو هم سفارش دادم بعد هم بدون اینکه بدونه همه ی خانواده خودشو خانواده خودمو خانواده برادرشوهرمو  خانواده برادر خودمو دعوت کردم شام هم قیمه نسار گذاشتم با آش میوه و کشک بادنجون که غذای مورد علاقه همسرمه اینم یه گوشه از عکسای یادگاری اون شب این عکس قیمه نساری که برای تولد همسرم درست کرده بودم اینم عکس غذای مورد علاقه ی همسرم یعنی کشک بادنجان که برای تولدش درست کرده بودم   ...
16 اسفند 1393

عکس جشن تولد یک سالگی آروین

 میخوام عکس یادگاری جشن تولد یک سالگی آروین رو که با تم زنبور گرفتم رو تو وبلاگش بذازم  تمام کارای تولدشو غذاهای تولدشو حتی تزیینات تولدشو   خودم به تنهایی انجام دادم  آخه دوست دارم کسی که بیشترین کارو برای قرزندم انجام داده مامانش باشه نمیدونم  بعد ها که بزرگتر باشه از من راضی باشه  یا نه اما خوب میخوام بدونه که من تمام تلاشمو در حدی که در توانم بوده براش کردم اینم  عکس زنبور کوچولومون ...
16 اسفند 1393

عکس غذاهای جشن سیسمونی آروین

میخوام عکسهای جشن سیسمونی آروین رو که اواخر ماه هفتم بارداریم گرفتم برای یادگاری تو وبلاگش بذارم همه کارای جشن رو تنهایی انجام دادم و غذاهاش هم تنهایی آماده کردم  یادمه شب قبل مهمونی تا صبح نخوابیدم و مشغول تدارک کارها و غذاهاش بودم چون تعداد مهمونا هم زیاد بود اولویه به شکل لباس نوزاد درست کرد ه بودم با لوبیا پلو و آش رشته و دسر  و سالاد بعد اون شب هم تا آخر بارداریم تو بیمارستان به دلیل دیابت غیر قابل کنترل بارداریم بستری شدم تقریبا دو ماه بارداری خیلی سختی داشتم روزی 8 بار آمپول انسولین بهم میزدند تازه اینا بجز سرم و آمپولای آنتی بیوتیک برای کنترل عفونت بود آروین هم بیست روز زود بدنیا اومد اینم یک قسمت  از عکس مهمونی اون...
16 اسفند 1393

این دیگه چطور جلب توجه کردنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از بعد بدنیا اومدن فرزند دوممون یک سری از آزار و اذیتهای آروین جون زیادشده نمیدونم اینکارا رو واسه جلب توجه می کنه یا فقط شیطنتهای بچگانه است مثلا موقعیکه داریم فیلم نگاه میکنیم یا به نقطه حساس فیلم رسیدیم و می بینه تمام حواسمون به تلویزیونه  میاد و دگمه  خاموش شدن تلویزیون رو  با خونسردی میزنه و چون فهمیده اگه خودش اینکارو بکنه ما دعواش میکنیم هر بار با یه ابتکار جدید اینکارو میکنه مثلا یه بار دست گربه پولیشیشو میگیره و با اون تلویزیون رو خاموش میکنه و میگه پیشی بود  دفعه  بعد باپارچه دور پیچ آریانا تلویزیون رو خاموش میکنه میگه آریانا بود دیروز هم وقتی تلویزیون روخاموش کرد گفت پرده بود بعد دیدم تو دستش یه دونه گی...
16 اسفند 1393

تو کی انقدر بزرگ شدی پسرم؟؟؟

آروین هنوز دو سالش نشده بود که یه شب با خودم برده بودمش برای لباس تولدش که قرار بود گربه بشه خز و پارچه مخمل قهوه ای بگیرم بدم بدوزند چون هوا سرد بود من همش کلاهشو میکشیدم رو جلو تا پیشونیش یخ نکنه خدای نکرده سرما بخوره اما آروین به محض اینکه کلاهشو میکشیدم جلو با دستش میکشیدش عقب  بهش گفتم عزیزم هوا سرده سرما میخوری بذار کلات جلو روی پیشونیت باشه بعد دوباره کلاشو جلو کشیدم که این بار اون کلاهش با تحکم عقب کشیدو با لحن اعتراض آمیزی گفت نه هوا خوب !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
16 اسفند 1393

بچه ام دیگه بزرگ شده اعتراض میکنه

ده اسفند دختر کوچولوی ما دو ماهه شد ما هم بردیمش واکسن زدیم چون اونروز آریانا به شدت گریه میکرد و کمی تب داشت فکر کردیم شب اگه آروین هم خونه  باشه با گریه خواهرش بیدار میشه و تا صبح هر دوشون با هم نمیخوابند برای همین آروین رو اون شب خونه مادرم اینا گذاشتم شب هم برای خودمو همسرم سبزی پلو با ماهی گذاشتم که آروین خیلی دوست داره فرداش عصر که آروین برگشت خونه بخاطر اینکه بچه گریه میکرد و  تب داشت وقت نکرده بودم قابلمه شام دیشب رو بشورم و هنوز تو سینک ظرفشویی بود وقتی آروین اومد خونه چون توی راه شکلات خورده بود  دور لبش قهوه ای شده بود این بود که بغلش کردم تا صورتشو بشورم ظاهرا آروین هم قابلمه رو که کمی تهش سبزی پلو بود تو سینک ظ...
16 اسفند 1393

اون وری نیگاه کن !!!!!!!!!!!

وقتی بچه تازه به دنیا میاد معمولا چند وقتی چشماش خوب سو نگرفته واسه همین هم معمولا وقتی نگاه میکنند کمی انحراف دارند  وقتی دخترم تازه بدنیا اومده بود و هنوز بیست روزش هم نشده بود یه  بار همین اتفاق افتاد اونروز رفته بودم  خونه مادرم اینا اتفاقا مهمون هم داشتند و برادرمو خانمشو پسرش هم اونجا بودند آروین هم که طبق معمول از صبح اونحا بود تا من رسیدم دوید و اومد با پز به  بقیه گفت نی نی ماست نی نی منه منم بچه رو آروم گذاشتم روی تشکش روی زمین آروین هم بدوبدو اومد روبروش نشست بعد  چند دقیقه دیدم آروین روبروی بچه نشسته و هی تکرار میکنه آریانا اون بری نیگاه !!!!
14 اسفند 1393