بهنوز
مجتمع ما یه سرایه دار داشت که تازگیها رفته اسمش بهروز بود یه آقای جوون که یه دختر یه کم بزرگتر از آروین داشت آروین میونه خوبی با بهروز داشت هر وقت ساعت 9 شب زنگ واحد به صدا در می اومد آروین بدو بدو میرفت تا کیسه زباله رو از سطل آشغال در بیاره که معمولا هم زورش نمیرسید و باید خو دمون کمکش میکردیم در غیر این صورت کل سطل زباله رو از هول میریخت زمین خلاصه هر وقت بهروز می اومد آروین بدو بدو می رفت جلوی در و دستشو دراز میکردو به بهروز میگفت دلام بهنوز (سلام بهروز) یه روز اواخر بارداریم با همسرمو آروین رفتیم بهار خرید کنیم تو راه همسرم آلبالو خشک رو برای من که ویار کرده بودم خرید و برای خودشو آروین هم پسته گرفت من و آروین رو صندلی جلوی ...











