بابا من سوراخم!!!!!!!!!!!!
خدایی شما بگید بچه دو ساله انقدر باهوش دیدید؟ دیروز آروین به باباش گفت آب میخوام باباش هم یک لیوان آب خنک بهش داد ظاهرا آروین موقع خوردن پایین رفتن آب از مجرای گوارشش رو حس کرده بود چون بعد سر کشیدن آب به باباش در حالیکه به مسیر پایین رفتن آب از گلوش اشاره میکرد گفت با با من سوراخم آب نفت از اینجا پایین ...
اینم عکسهای مهندس کوچولوی ما آروین حیدری
...
نه خدایی شما بگین رئال مادرید فوتبالیست به این خوشگلی داره ؟؟
آروین حیدری فوتبالیست کوچولوی ایرانی رئال مادرید دست آقای اوشین درد نکنه که این عکسای قشنگ رو از پسرم انداختند شنیدم آمریکا تشریف دارند امیدوارم هر جا که هستند موفق باشند ...
عاشق خنده های قشنگتم پسرم
امیدوارم همیشه تو زندگی بخندی عزیزم ...
چند تا عکس هم از تولد بابای آروین
یادمه خیلی دلم میخواستم سورپرایزش کنم آخه توی اولین تولدش بعد از ازدواجمون من باردار بودم خانواده ام هم مسافرت بودند فقط کیک و کادو براش گرفتم نتونستم جشن بگیرم این بود که سال بعد بدون اینکه چیزی بهش بگم خودم همه ی کارهای تولدش رو کردم و کیکش رو هم سفارش دادم بعد هم بدون اینکه بدونه همه ی خانواده خودشو خانواده خودمو خانواده برادرشوهرمو خانواده برادر خودمو دعوت کردم شام هم قیمه نسار گذاشتم با آش میوه و کشک بادنجون که غذای مورد علاقه همسرمه اینم یه گوشه از عکسای یادگاری اون شب این عکس قیمه نساری که برای تولد همسرم درست کرده بودم اینم عکس غذای مورد علاقه ی همسرم یعنی کشک بادنجان که برای تولدش درست کرده بودم ...
نویسنده :
مامان آروین
14:54
عکس جشن تولد یک سالگی آروین
میخوام عکس یادگاری جشن تولد یک سالگی آروین رو که با تم زنبور گرفتم رو تو وبلاگش بذازم تمام کارای تولدشو غذاهای تولدشو حتی تزیینات تولدشو خودم به تنهایی انجام دادم آخه دوست دارم کسی که بیشترین کارو برای قرزندم انجام داده مامانش باشه نمیدونم بعد ها که بزرگتر باشه از من راضی باشه یا نه اما خوب میخوام بدونه که من تمام تلاشمو در حدی که در توانم بوده براش کردم اینم عکس زنبور کوچولومون ...
عکس غذاهای جشن سیسمونی آروین
میخوام عکسهای جشن سیسمونی آروین رو که اواخر ماه هفتم بارداریم گرفتم برای یادگاری تو وبلاگش بذارم همه کارای جشن رو تنهایی انجام دادم و غذاهاش هم تنهایی آماده کردم یادمه شب قبل مهمونی تا صبح نخوابیدم و مشغول تدارک کارها و غذاهاش بودم چون تعداد مهمونا هم زیاد بود اولویه به شکل لباس نوزاد درست کرد ه بودم با لوبیا پلو و آش رشته و دسر و سالاد بعد اون شب هم تا آخر بارداریم تو بیمارستان به دلیل دیابت غیر قابل کنترل بارداریم بستری شدم تقریبا دو ماه بارداری خیلی سختی داشتم روزی 8 بار آمپول انسولین بهم میزدند تازه اینا بجز سرم و آمپولای آنتی بیوتیک برای کنترل عفونت بود آروین هم بیست روز زود بدنیا اومد اینم یک قسمت از عکس مهمونی اون...
این دیگه چطور جلب توجه کردنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از بعد بدنیا اومدن فرزند دوممون یک سری از آزار و اذیتهای آروین جون زیادشده نمیدونم اینکارا رو واسه جلب توجه می کنه یا فقط شیطنتهای بچگانه است مثلا موقعیکه داریم فیلم نگاه میکنیم یا به نقطه حساس فیلم رسیدیم و می بینه تمام حواسمون به تلویزیونه میاد و دگمه خاموش شدن تلویزیون رو با خونسردی میزنه و چون فهمیده اگه خودش اینکارو بکنه ما دعواش میکنیم هر بار با یه ابتکار جدید اینکارو میکنه مثلا یه بار دست گربه پولیشیشو میگیره و با اون تلویزیون رو خاموش میکنه و میگه پیشی بود دفعه بعد باپارچه دور پیچ آریانا تلویزیون رو خاموش میکنه میگه آریانا بود دیروز هم وقتی تلویزیون روخاموش کرد گفت پرده بود بعد دیدم تو دستش یه دونه گی...
نویسنده :
مامان آروین
12:17
تو کی انقدر بزرگ شدی پسرم؟؟؟
آروین هنوز دو سالش نشده بود که یه شب با خودم برده بودمش برای لباس تولدش که قرار بود گربه بشه خز و پارچه مخمل قهوه ای بگیرم بدم بدوزند چون هوا سرد بود من همش کلاهشو میکشیدم رو جلو تا پیشونیش یخ نکنه خدای نکرده سرما بخوره اما آروین به محض اینکه کلاهشو میکشیدم جلو با دستش میکشیدش عقب بهش گفتم عزیزم هوا سرده سرما میخوری بذار کلات جلو روی پیشونیت باشه بعد دوباره کلاشو جلو کشیدم که این بار اون کلاهش با تحکم عقب کشیدو با لحن اعتراض آمیزی گفت نه هوا خوب !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...












