آروینآروین، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
آریاناآریانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

خاطرات آروین حیدری مدلینگ دو ساله

همه چی تموم شده!!!!!!!

برای خونه تکونی عید چند روز قبل از شروع سال نو فرشها رو جمع کرده بودم و به قالیشویی دادم شبی که از قالیشویی برای بردن فرشها اومدند آروین خواب بود صبح روز بعد که از خواب بیدار شد و دید فرشها نیست و سرامیکها لخت و خالی از فرش با تعجب به زمین اشاره کردو گفت ء.........همه چی تموم شده!!!!!!!!! ...
12 فروردين 1394

جریان نقشه کشیدن آروین برای پیش بردن هدفش

امروز داشتم تو آشپزخونه کار می کردم و طبق معمول آروین هم تو آشپزخونه تو دست و پای من مشغول بود وقتی داشتم ظرفها رو می شستم اونم یه لیوان دستش گرفته بودو منو هول میداد و مدام  گفت مامان بغل میکن من میوان بیشویم میدونستم اگه بغلش کنم دیگه ول کن نیست و تا خودشو خیس آب نکنه دست بردار نیست برای همین بهش گفتم آروین صد دفعه بهت گفتم وقتی دارم کار میکنم منو هول نده اما خوب این حرفها که تو گوشش نمی رفت و طرف میرفتم اونم می اومدو اصرار میکرد بغلش کنم منم چون مجبور بودم تا بچه خوابه کارامو انجام بدم بهش میگفتم صبر کن عزیزم کارام که تموم شد هرچقدر خواستی بغلت میکنم  بعد آروین چند دقیقه ای ساکت شد اما بعدش دوباره  پاچه شلوارمو گرفتو میکشید...
11 فروردين 1394

بغلش کردم تا مورچه نخوردش!!!!!!!!

امزوز ازصبح تا شب چند بار آروین آریانا دختر سه ماهه امو از روی زمین بلند کرد که بغل کنه هر دفعه ما وحشتزده میدویدیم که بچه رو از دستش بگیریم نندازه اش زمین من خیلی سعی میکردم عکس العمل خاصی نشون ندم که آروین فکر کنه ما بین اونو خواهرش فرق میذازیم و عکس العمل بدتری نشون بده یا تلافیشو سر بچه در بیاره امادفعه آخر که از تو آشپزخونه پریدم آریانا رو از دستش بگیرم خیلی عصبی شده بودم با عصبانیت بهش گفتم آخه تو برای چی اینو بغل میکنی اونم طبق معمول با خونسردی تمام به من نگاه کردو با خنده گفت بغلیش کدم تا موچه نخورتش!!!!!! ...
10 فروردين 1394

یه ذره خط چیشم بیده من !!!!!!!!!!

امروز داشتم برای یه بنده خدا خط چشم میکشیدم همینکه خط چشم رو زمین گذاشتم آروین اومدو خط چشمم رو برداشت بهش گفتم خط چشم منو بده به وسایل مامان دست نزن گفت یه ذره خط چیشم به منم بی ده گفتم  آخه یه ذره خط چشم میخوای چیکار کنی قربونت بشم گفت یه ذره خط چشم بیده من... آخه یه ذره خوشگیل نیستم ...
10 فروردين 1394

ِآدم نمیدونه باید دعواش کنه یا بخنده !!!!!!!!

امروز عصر قبل اومدن مهممونها خونه رو حسابی تمیز کرده بودم بعد همسرم یه شیشه شیرکاکائو ریخت تو لیوان مخصوص آروین که بخوره آروین هم نصف لیوان رو خورد و طبق معمول تصمیم گرفت از بقیه شیر کاکائوء تو لیوان برای تفریح و مزاح استفاده کنه این بود که یه دفعه دیدم نی لیوانشو رو به سمت فرش گرفته و داره با شیرکاکائوش روی فرش نقاشی میکشه من که تازه فرشها رو برای عید داده بودم قالیشویی بقدری عصبانی شدم که برای چند لحظه زبونم بند اومد بعد  داد زدم و به شوهرم گفتم بیا ببین آروین با شیرکاکائویی که بهش دادی چکار کرده شوهرم هم که داشت ریشاشو میزد با صورت کف آلود از دستشویی بیرون اومد و با عصبانیت به سمت آروین رفت و گفت داری چی کار میکنی بی ادب ؟؟؟؟ برای چی...
8 فروردين 1394

رومیزی که اندازه پسرمه!!!!!!!!!!!!

مادرم بخاطر اینکه آروین معمولا  روی میز خیلی چیزهایی رو که  میخوره می ریزه یا می ماله اخیرا یه رومیزی برای میز  پذیراییشون گرفته دیروز مامانم میگه آروین زوزی صد بار رومیزی رو از روی میز میکشه و جلوی خودش نگه می داره و میگه ء این اندازیه  من بوده !!!!!!!!!!!!!!!!  
8 فروردين 1394

و اما ماجراهای پسردوساله من با ترازو!!!!!!

ما یه ترازو برای وزن کردن خودمون کنار درب ورودی ساختمون گذاشتیم که گهگاهی خودمونو باهاش وزن میکنیم  ظاهرا این ترازو برای آروین موارد استفاده اش خیلی بیشتر از وزن کردن ساده  است طوریکه هر وقت یه چیزی رو جایی میذارم که میخوام آروین دستش بهش نرسه چند دقیقه بعد آروین پشت سرم  با اون ترازوهه تو دستش  ایستاده!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ...
8 فروردين 1394

پذیرایی خنده دار پسر دو ساله ام از مهمونهای عید

امروز مهمون داشتیم خواهر و برادرهای همسرم برای عید دیدنی اومده بودند خونه امون از اونجاییکه آروین دوست داشت خودش از مهمونها پذیرایی کنه ما هم اجازه دادیم اینکارو انجام بده اما چون خیلی دلش میخواست تنهایی اینکارو انجام بده وقتی داشت تو بشقاب مهمونها شیرینی میذاشت و بعد بشقابو جلوشون میگرفت به همه میگقت کسی چیزی بردار نکنه آربین خودش تاروف بیکونه  ( منظورش این بود که کسی چیزی برنداره آروین خودش تعارف میکنه ) ...
8 فروردين 1394

ماجراهای آروین و جارو برقی

توی کیش رفته بودیم توی یه مغازه که لباس بچه بخریم مغازهه خیلی بزرگ بود و رگالهای لباس تو ردیفهای متعدد وسط مغازه قرار داشت آروین ظرف چند ثانیه رگالها رو زیر رو کرد هرچی هم سعی میکردیم بیاریمش نگهش داریم نمیشد خلاصه یکی از فروشنده های مغازهه گفت نگران نباشید ما حواسمون بهش هست چند دقیقه ای نگذشته بود که متوجه نبود آروین شدم وحشتزده رگالها رو با همسرم نگاه کردیم فروشنده ها هم شروع کردن به گشتن یه هو دیدیم آروین از پشت پیشخوان مغازه داره که به یه راهروی باریک ختم میشد در حالیکه یه جارو برقی بزرگتر از خودشو داشت میکشید اومد بیرون  یادم رفت بگم آروین عاشق جارو برقی و لوازم خانگی مشابه اونه ...دست بر قضا وقتی از اون پاساژ داشتیم می اومدیم بی...
7 فروردين 1394